هدف ما برداشتن گامی کوچک در راه نشر آگاهی ست
ما در وب سایت دانش آگاهی تلاش می کنیم گامی به سوی حقیقت برداریم،
تا تمام آنچه در دنیای علم به ما کمک خواهد کرد را با نثر و کلامی آسان در اختیار شما قرار دهیم!

چرا تا به امروز یک نمونه از اعضای بالاخانواده Apeها و Australopithecus پیدا نشده؟ چه اتفاقی برای نیای مشترک نخستین ما رخ داده است

چرا تا به امروز یک نمونه از اعضای بالاخانواده Apeها و Australopithecus پیدا نشده؟ چه اتفاقی برای نیای مشترک نخستین ما رخ داده است

تالیف : دانش آگاهی تعداد بازدید : 340
تالیف : دانش آگاهی بازدید : 340

پدربزرگ عکس­هایی از میان­سالی خود داشت که به نسبت آنچنان تغییری نکرده بود، البته عکس­هایی از کودکی­اش هم موجود است، اما عکس­های دوره جوانی را گم کرده بود. آیا صرفا به این خاطر که عکسی از چهره پدربزرگ در جوانی نداریم، می­توانیم بگوییم آن کودک، ارتباطی به پدربزرگ ندارد؟ آیا شواهد دیگری برای ربط دادن پدربزرگ به آن کودک وجود ندارد؟


 چرا تا به امروز  یک نمونه از اعضای بالاخانواده Apeها  و Australopithecus  پیدا نشده؟ چه اتفاقی برای نیای مشترک نخستین ما رخ داده است
تصویر مربوط به مطلب چرا تا به امروز یک نمونه از اعضای بالاخانواده Apeها و Australopithecus پیدا نشده؟ چه اتفاقی برای نیای مشترک نخستین ما رخ داده است

پدربزرگ عکس­هایی از میان­سالی خود داشت که به نسبت آنچنان تغییری نکرده بود، البته عکس­هایی از کودکی­ هایش هم موجود است، اما عکس­های دوره جوانی را گم کرده بود. آیا صرفا به این خاطر که عکسی از چهره پدربزرگ در جوانی نداریم، می­توانیم بگوییم آن کودک، ارتباطی به پدربزرگ ندارد؟ آیا شواهد دیگری برای ربط دادن پدربزرگ به آن کودک وجود ندارد؟

زیست­ شناس نامدار آمریکایی «ادوارد ویلسون» در مصاحبه ­ای عنوان کرده بود؛ «ما انسان­ها، ترکیبی از عواطف پالئولیتیک (پارینه سنگی)، نهاد­های قرون وسطائی و تکنولوژی خدا­-مانند هستیم». احتمالا اگر همین امشب برق­­ها را خاموش کنیم، وسایل ارتباطی را جمع کنیم، آنتی ­بیوتیک ­ها را امحا و هرآنچه تکنولوژی خدا-مانند برای ما فراهم کرده را نیست و نابود کنیم، آرام آرام ساختارها و نهاد­ها و سازمان­های اجتماعی مدرن هم رنگ خواهند باخت و ما بیشتر و بیشتر به همان عواطف پالئولیتیک میل می­کنیم. ماجرا کمی شبیه داستان­های آخر­الزمانی می­شود، اما من قصد ندارم به همچین مسیری پا بگذارم، بلکه هدف من از نقل ِ قول «ادوارد ویلسون» ارجاع دادن شما به ریشه­ های اندیشهِ ­ی بشری هستند، همان جریان­هایی که مغز­های ما را - به عنوان دستگاهی که با آن در مورد دنیا می ­اندیشیم- شکل داده ­­اند. اگر بخواهیم بیشتر در این مورد صحبت کنیم، وارد قلمرو «زیست­-جامعه ­شناسی» خواهیم شد شاخه ­ای جدید از علم که در جستجوی واسط­ ها و حامل­های بیولوژیک ِ رفتارها و ارزش­های اجتماعی، مانند همکاری، ایثار، احساس گناه، وجدان و... است.

 اما من می­خواهم در اینجا به مسئله ه­ای دیگر اشاره کنم؛
1) گویا مغز­های ما، در کنار مغز سایر موجودات، به خصوص پستانداران، اساسا برای این توسعه یافتند که در جستجوی غذا باشند، بازی­ کنند، جفت پیدا کنند، سرپناه دست و پا کنند، شکار کنند و طعمه نشوند و به این طریق روزگار بگذرانند، شبیه گوسفند­ها، گنجشک­ها و باکتری­های شناور در آب. البته همین مغز­های ما، علاقمند به استخراج الگوها از محیط ، دسته­ بندی کردن چیزهای موجود در دنیای اطراف و به طور کلی، شناختن جهانی که در آن زیست می­کنند است. با این حال، در طی میلیون­ها سال تکامل زیستی، و چند هزار سال اخیری که تکامل فرهنگی-اجتماعی تسریع یافت، انسان با مفاهیم و مقیاس­هایی در حد و اندازه­ های همان موجود نه چندان تاثیر گذار کهن سر و کار داشت. لیکن در حدود 300 سال گذشته و به خصوص در یک سوم پایانی این دوران، ما با کرانه­های نو در اندیشه بشر رو به رو بوده­ایم. ما این شرایط را مدیون ذهن نوابغ -یعنی افرادی که به طریقی هوشمندانه و به چیزی فراتر از مردمان عادی می­اندیشیدند- و پیشرفت­های کلان صنعتی در ساخت ابزار دقیق­تر و کارآمد­تر هستیم.

معیار­های زمانی همچون «یک سال، دو سال، 10 سال،...» جای خود را به « 5/4 میلیارد سال، 100 سال نوری، 1 میلیون سال نوری، اتساع زمان ...» داده­اند. ابعاد فضایی دنیای ما از « این تپه تا آن تپه، این دریا تا آن جنگل، شهر ما تا شهر آن­ها» به عیار­هایی غریب همچون « 2/1 میلیارد کیلومتر تا زحل، حاشیه منظومه شمسی، کهکشان همسایه، 26 میلیون­ سال راه تا سیاره زمین مانند Kepler 452b، جهان قابل مشاهده و عالم کوانتوم» دگرگون شده است. ما انسان­ها به شکل کلافه­ کننده­ای با این مقیاس­ها بیگانه­ هستیم. ما انسان­ها در پی میلیون­ها سال فرگشت زیستی، سنگینی ِ سقوط یک برگ پاییزی از این سال تا سال بعدی را درک می­کنیم، وزن تنه درختان و سنگ بنای ساختمان­­هایمان را درک می­کنیم، اما خم شدن نور تحت تاثیر گرانش حاصل از جرم یک ستاره یا تند یا کند شدن زمان در اطراف یک «سیاه چاله» چگال را درک نمی­کنیم. اگر بگوییم « دوستمان 15 روز در گودالی گیر کرده بود» کاملا برایمان قابل درک خواهد­ بود که او چه عذابی کشیده، اما اگر بگوییم « 65 میلیون سال پیش، اتفاقاتی روی زمین رخ داده»، « برای ده­ها هزار سال آسمان زمین تیره و تار بود» سری به نشانه تایید تکان می­دهیم و حتی شگفت­زده هم می­شویم، ولی واقعا درکی از آن نداریم، چون از مفاهیمی که هرگز لمس نکرده­ایم سخن گفته­ایم. به طور خاص، در مورد تئوری فرگشت/تکامل زیستی که «زمان» از بنیادی­ترین لازمه­های رخ دادن فرآیند­های دخیل در آن است، عموم مردم با یک دردسر بزرگ رو به رو می­شوند و آن ارتباط برقرار نکردن با مقیاس زمانی دخیل در پدیده فرگشت است. از نظر روان­شناختی می­توان گفت « فرد برای فهمیدن این پدیده، زمان و انرژی صرف می­کند، اما وقتی به درک درستی از آن نمی­رسد، این کار را رفتاری/ محرکی Aversive  قلمداد می­کند که لذت / Pleasure برای او به همراه نمی­آورد و در جریان فرآیندی که آن را یادگیری وابسته / Associative Learning می­نامیم، دست از این ایده بر­ میدارد و به روایت­هایی شیرین­تر و ساده­تر گرایش پیدا­ می­کند.

2) در گرایش علوم اعصاب تکاملی که در جستجوی ساز و کار شکل­گیری ساختار­های عصبی از رفتار­ها تا مدار­ها و مولکول­ها در جریان تکامل است-  مسئله­ای تحت عنوان Phylogenetic Memory یا خاطرات تبارزایشی مطرح است. خاطرات تبارزایشی، در بر گیرنده­­ی «حافظه­ی اعصار» و اطلاعاتی است که حاصل تجارب گونه­های زیستی ، مثلا گونه­ی ما ( یعنی Homo sapiens)، در جریان هزاران هزار سال است، که روی مکانیسم­های سلولی و مولکولی تکوین عصبی اثر می­گذارد. مثلا پاسخ جوجه­های تازه به دنیا آمده به عبور سایه­ای از بالای سرشان که شبیه شکارچی طبیعی گونه­ آن­ها باشد، بدون یادگیری خاصی، پاسخ­های دفاعی در آن­ها ایجاد می­کند، یا موش­ها که در فضای باز دچار اضطراب می­شوند و اساسا حاشیه­ها و فضاهای سرپوشیده را انتخاب می­کنند.  عواطف پالئولیتیک­ ما که در حافظه تبارزایشی ما ریشه کرده، در کنار سایه سنگین نهاد­های قرون وسطائی- تقویت شده با آموزش­های فرهنگی و خانوادگی- بر شیوه اندیشیدن­ ما درباره خودمان و جایگاه­مان در دنیایی که میشناختیم، شخصیتی «گستاخ» برای ما به بار آورده.

در مورد تئوری فرگشت/تکامل اکثر مردم، حتی بسیاری از زیست­شناسان، اگرچه که در زمان مباحثه پیرامون مکانیسم­های دخیل در فرگشت مولکول x به y یا گذشته تکاملی اردک­های وحشی و خرس­های قطبی و باقرقره­ها «سری به نشانه تایید» تکان دهند، اما وقتی به مسئله «تکامل انسان» می­رسند دیگر کوتاه نمی­آیند و این مورد را تافته­ای جدا بافته می­دانند. این اتفاق به خاطر ترکیب «عدم درک مقیاس­ها و گستاخی بشر در مورد جایگاهش» رخ می­دهد. بسیاری از مردم زندگی­ها و مرگ­های اطرافشان را مشاهده می­کنند و وجود نداشتن «یک طرح سراسری» برای این ماجراها و دردسرها و خیر و شر­ها که «ختم به یک عاقبت» شود، همه چیز را خالی از معنا می­کند. مردم احساس می­کنند که «تئوری فرگشت» را درک می­کنند و «این تئوری اشتباه است» چرا که جایگاه همیشگی آن­ها را متزلزل می­کند و احتمالا زندگیشان خالی از مفاهیم اصیل انسانی می­شود. اما اگر با این تئوری علمی که تنها سعی در توضیح دادن مکانیسم اتفاقاتی که در طبیعت رخ می­دهد دارد- کمی مهربان باشیم، متوجه می­شویم تئوری­ها و یافته­های کیهان­شناسی، اخترفیزیک، علم کوانتوم و ... برای جایگاه رفیع انسانی و ارزش­های اصیل او، بسیار خانمان برانداز تر خواهد بود. کافیست به تصویری که فضاپیمای کاسینی فقید از خانه ما- زمین- از نزدیکی سیاره زحل ثبت کرد دقت کنید (تصویر زیر). همان نقطه­ای که با فلش به آن اشاره شده، تمام هستی و نیستی ما در یک پیکسل جای گرفت. با این حال، هرچند عمده مردم، سر از بیگ بنگ، نسبیت­ انیشتین، تابش هاوکینگ و تابش زمینه کیهانی و کرم چاله و کوانتوم و مشتقاتش در نمی­آورند، اما کاری به کار آن­ها ندارند، چرا که به نظر زندگی روزانه و عاقبتی که در انتظارش هستند را تحت تاثیر نمی­گذارد. حال آنکه به صورت ضمنی، یک پیکسل بودن احساس پوچی بیشتری به بار می آورد تا یک میمون بودن!

 یکی از راه­های گریز مردم از دردسر مواجهه با حقیقتی که همیشه وجود داشته و «تئوری فرگشت» آن را عیان کرده، «حلقه­های گم شده» است. یک «تصور غلط» که حاصل عدم آشنایی با ساز و کار تئوری و مباحث تخصصی آن است. وارد شدن به مبحث «مفهوم گونه/ Species» و اینکه چه چیزی گونه­ها را از هم جدا می­کند بسیار طولانی و دشوار است. اما به طور کلی باید بدانیم که یک گونه زیستی، عبارت است از « یک جمعیت زیستی» که صفات مشترک بسیار و مختصات معینی دارند، این جمعیت زیستی از افراد/ individuals تشکیل شده است. افراد درون یک جمعیت زیستی با یکدیگر تشابه ریختی/ مورفولوژیک دارند و در مقایسه با سایر جمعیت­های زیستی ( یعنی سایر گونه­ها) دارای افتراق تولید مثلی هستند. یعنی به طور کلی افراد در گونه A با افراد در گونه B اقدام به جفت­گیری نمی­کنند، ولی اگر هم در شرایطی این اتفاق بیافتد، موجودی که حاصل می­شود، زایا و زیستا نیست. حال آنکه حاصل تولید مثل افراد در یک گونه، در شرایط طبیعی، زایا و زیستا است. زمانی که می­گوییم گونه یوزپلنگ آسیایی ( یوز ایرانی) در خطر انقراض است، یعنی یک جمعیت زیستی داریم، که تعداد افرادش، مثلا به 30 نفر (در اینجا قلاده) رسیده و اگر این افراد از بین بروند، دیگر آن ساختار ژنتیکی منحصر به فرد روی این کره خاکی وجود نخواهد داشت. حال باید دانست که در جریان فرآیند تطور گونه­ها، نمی­توان شرایطی را تصور کرد که گونه A، به کلی امحاء شود و سپس از خاکستر آن ( یا از جایی دیگر!) گونه B سر برآورد. گونه­ها از/در دل هم ایجاد می­شوند. شرایط اکولوژیک، موانع جغرافیایی و چندین عامل زیستی دیگر می­تواند در شکل­گیری گونه­های جدید دخیل باشد. باید بدانید که آن تئوری معروف که به اسم «نظریه داروین» شناخته می­شود، امروزه بسیار اصلاح شده، ارتقاء یافته و دگرگون شده است و خود از تئوری­های جانبی بسیاری تشکیل شده که همواره در تلاش است به شکلی دقیق­تر مکانسیم­های دخیل در رخ دادن تغییرات و تطور و تنوع زیستی را توضیح دهد، در این بین تئوری­های بسیاری هم برای «گونه­زایی/ Speciation» وجود دارد. ایده «حلقه­­ی گم شده» که ریشه در دیدگاه خطی و تکاملی به فرگشت زیستی دارد هم به علت همین تصورات غلط، در همان سال­های آخر قرن 19 و اوایل قرن بیستم شکل گرفت. زمانی که چارلز داروین یکی از معروف­ترین تالیفات خود «منشا انواع» را به چاپ رساند و بعد­ها «تبار انسان» را منتشر ساخت و در ادامه جستجوی فسیل­ها برای یافتن رابطه­ای بین انسا­ن­ها و میمون­هایی که به نظر می­آمد در «پله­های پایین­تر نردبان تکامل» باشند شروع شده بود. در روزگاری که برقرار کردن ارتباط بین فسیلی پیدا شده و انسان­های موجود، تنها بر اساسا شواهد مورفولوژیک ممکن بود ( و خبری از تکنیک­های مولکولی و رمز ژنتیکی DNA) نبود، بدیهی بود که ایده «حلقه­ گم شده» برای اعتبار زدایی از یک نظریه علمی که البته حساسیت برانگیز هم شده- به خصوص در دل مردم عامی محبوبیت پیدا کند.

اگر ما با مشاهده­­­ای کلی، به این نتیجه برسیم که عقاب و گنجشک و مرغ­خانگی، گونه­هایی مجزا هستند، می­توانیم با بررسی رمز ژنتیکی (ساعت­ها کار در آزمایشگاه­های تحقیقاتی) ­آن­ها هم بفهمیم که این رمز­ها متعلق به سه گونه متفاوت است. در مورد انسان­ها، نخستی­ها و سایر پستانداران هم همین قاعده جاری است. ما با مطالعه کد ژنتیکی، می­توانیم گونه­ها را از هم جدا کنیم و عنوان کنیم مثلا ،این فسیل متعلق به یک انسان Homo sapiens است و آن یکی به یک Homo erectus تعلق دارد. برای درک بهتر این فرآیند، باید بگویم که وقتی پزشکی قانونی از روی کد ژنتیکی تشخیص می­دهد که فردی مجهول، که مثلا دچار سوختی شده، متعلق به خانواده A است و نه B، این همان کد ژنتیکی و همان فرآیندی است که به ما می­گوید 40 هزار سال قبل گونه ­دیگری در کنار ما می­زیسته که از جنس (Genus) ما / Homo ( یکی دیگر از تاکسون­های زیستی که کلی­تر/بالاتر از "گونه" قرار دارد) بوده است، ولی کاملا شبیه ما نبوده، این همان کد ژنتیکی است که نیاها و گذشته­های ما را فاش می­کند. ما بر اساس شواهدی که جمع می­کنیم، پیش­بینی می­کنیم که گونه­هایی در جنس ما وجود داشته­اند، اما هنوز نتوانسته­ایم بقایای آن­ها را بیابیم، این تا حدی به خاطر بد شانسی ما هم هست، و ممکن است هرگز هم آن­ها را پیدا نکنیم.

در پایان برای روشن­ شدن مسئله «حلقه گم شده» و اساسا «بی معنی» بودن آن در فرگشت زیستی، از یک مثال استفاده می­کنم؛ خودتان را از کودکی تا پیری در نظر بگیرید. فرض کنید تمام روز­های زندگی شما را جداگانه روی کارت­هایی ثبت کرده­ایم یا از شما در هر روز یک عکس گرفته­ایم. حال این کارت­ها را در هوا پخش کنید ( به ترتیب پشت سر هم نچینید)، می­دانید که شما در هر روز از زندگی خودتان تفاوت­هایی با روزهای دیگر دارید، عموما این تفاوت­ها در بازه­های زمانی طولانی­تر برای ما قابل لمس هستند، مثلا یک سالگی، 5 سالگی، 7 سالگی، لاغر شدن، چاق شدن، مریض شدن و ... . 1) هر کدام از کارت­ها/عکس­ها یک «گونه» هستند که از نیایی مشترک خارج شده اند، این جریان رو به کمال نرفته، عکس­ها در دوره­هایی چاق بوده­اند، دوره­هایی لاغر بوده­اند، دوباره چاق شده اند، دوره­هایی شکسته­ شده اند، دوره­هایی خوش­هیکل شده اند 2) شما در زندگی برهه­هایی را طی می­کنید، کودکی، نوجوانی، جوانی، میان­سالی، پیری. اما آیا هرگز شده است که «امشب جوان بخوابید» و «فردا میان­سال از خواب بیدار شوید» ؟ این یک فرآیند طولانی مدت و به شدت تدریجی است و نمی­توان گفت "امروز" جوان بودم، "پس فردا" پیر، لذا یک «حلقه گم شده» به اسم «میان سالی» در اینجا غیب شده است، پس «من ِ پیر» ربطی به «من ِ جوان» ندارم.

 

 


تمام حقوق نشر و استفاده از این مطلب براساس قانون حمایت حقوق مولفان، مصنفان و هنرمندان، متعلق به سایت دانش آگاهی می باشد، هرگونه باز نشر به هر روشی از کل یا بخشی از مطلب بدون ذکر منبع، مطابق قانون حمایت حقوق مولفان و مصنفان و هنرمندان، جرم بوده و قابل پیگیری می باشد.

مرجع های مطلب:


Published Date : 11/19/2017

نظرات


ایمیل شما نمایش داده نمی شود
ایمیل
نام نمایشی
نظر
 چرا تا به امروز  یک نمونه از اعضای بالاخانواده Apeها  و Australopithecus  پیدا نشده؟ چه اتفاقی برای نیای مشترک نخستین ما رخ داده است
تصویر مربوط به مطلب چرا تا به امروز یک نمونه از اعضای بالاخانواده Apeها و Australopithecus پیدا نشده؟ چه اتفاقی برای نیای مشترک نخستین ما رخ داده است

پدربزرگ عکس­هایی از میان­سالی خود داشت که به نسبت آنچنان تغییری نکرده بود، البته عکس­هایی از کودکی­ هایش هم موجود است، اما عکس­های دوره جوانی را گم کرده بود. آیا صرفا به این خاطر که عکسی از چهره پدربزرگ در جوانی نداریم، می­توانیم بگوییم آن کودک، ارتباطی به پدربزرگ ندارد؟ آیا شواهد دیگری برای ربط دادن پدربزرگ به آن کودک وجود ندارد؟

زیست­ شناس نامدار آمریکایی «ادوارد ویلسون» در مصاحبه ­ای عنوان کرده بود؛ «ما انسان­ها، ترکیبی از عواطف پالئولیتیک (پارینه سنگی)، نهاد­های قرون وسطائی و تکنولوژی خدا­-مانند هستیم». احتمالا اگر همین امشب برق­­ها را خاموش کنیم، وسایل ارتباطی را جمع کنیم، آنتی ­بیوتیک ­ها را امحا و هرآنچه تکنولوژی خدا-مانند برای ما فراهم کرده را نیست و نابود کنیم، آرام آرام ساختارها و نهاد­ها و سازمان­های اجتماعی مدرن هم رنگ خواهند باخت و ما بیشتر و بیشتر به همان عواطف پالئولیتیک میل می­کنیم. ماجرا کمی شبیه داستان­های آخر­الزمانی می­شود، اما من قصد ندارم به همچین مسیری پا بگذارم، بلکه هدف من از نقل ِ قول «ادوارد ویلسون» ارجاع دادن شما به ریشه­ های اندیشهِ ­ی بشری هستند، همان جریان­هایی که مغز­های ما را - به عنوان دستگاهی که با آن در مورد دنیا می ­اندیشیم- شکل داده ­­اند. اگر بخواهیم بیشتر در این مورد صحبت کنیم، وارد قلمرو «زیست­-جامعه ­شناسی» خواهیم شد شاخه ­ای جدید از علم که در جستجوی واسط­ ها و حامل­های بیولوژیک ِ رفتارها و ارزش­های اجتماعی، مانند همکاری، ایثار، احساس گناه، وجدان و... است.

 اما من می­خواهم در اینجا به مسئله ه­ای دیگر اشاره کنم؛
1) گویا مغز­های ما، در کنار مغز سایر موجودات، به خصوص پستانداران، اساسا برای این توسعه یافتند که در جستجوی غذا باشند، بازی­ کنند، جفت پیدا کنند، سرپناه دست و پا کنند، شکار کنند و طعمه نشوند و به این طریق روزگار بگذرانند، شبیه گوسفند­ها، گنجشک­ها و باکتری­های شناور در آب. البته همین مغز­های ما، علاقمند به استخراج الگوها از محیط ، دسته­ بندی کردن چیزهای موجود در دنیای اطراف و به طور کلی، شناختن جهانی که در آن زیست می­کنند است. با این حال، در طی میلیون­ها سال تکامل زیستی، و چند هزار سال اخیری که تکامل فرهنگی-اجتماعی تسریع یافت، انسان با مفاهیم و مقیاس­هایی در حد و اندازه­ های همان موجود نه چندان تاثیر گذار کهن سر و کار داشت. لیکن در حدود 300 سال گذشته و به خصوص در یک سوم پایانی این دوران، ما با کرانه­های نو در اندیشه بشر رو به رو بوده­ایم. ما این شرایط را مدیون ذهن نوابغ -یعنی افرادی که به طریقی هوشمندانه و به چیزی فراتر از مردمان عادی می­اندیشیدند- و پیشرفت­های کلان صنعتی در ساخت ابزار دقیق­تر و کارآمد­تر هستیم.

معیار­های زمانی همچون «یک سال، دو سال، 10 سال،...» جای خود را به « 5/4 میلیارد سال، 100 سال نوری، 1 میلیون سال نوری، اتساع زمان ...» داده­اند. ابعاد فضایی دنیای ما از « این تپه تا آن تپه، این دریا تا آن جنگل، شهر ما تا شهر آن­ها» به عیار­هایی غریب همچون « 2/1 میلیارد کیلومتر تا زحل، حاشیه منظومه شمسی، کهکشان همسایه، 26 میلیون­ سال راه تا سیاره زمین مانند Kepler 452b، جهان قابل مشاهده و عالم کوانتوم» دگرگون شده است. ما انسان­ها به شکل کلافه­ کننده­ای با این مقیاس­ها بیگانه­ هستیم. ما انسان­ها در پی میلیون­ها سال فرگشت زیستی، سنگینی ِ سقوط یک برگ پاییزی از این سال تا سال بعدی را درک می­کنیم، وزن تنه درختان و سنگ بنای ساختمان­­هایمان را درک می­کنیم، اما خم شدن نور تحت تاثیر گرانش حاصل از جرم یک ستاره یا تند یا کند شدن زمان در اطراف یک «سیاه چاله» چگال را درک نمی­کنیم. اگر بگوییم « دوستمان 15 روز در گودالی گیر کرده بود» کاملا برایمان قابل درک خواهد­ بود که او چه عذابی کشیده، اما اگر بگوییم « 65 میلیون سال پیش، اتفاقاتی روی زمین رخ داده»، « برای ده­ها هزار سال آسمان زمین تیره و تار بود» سری به نشانه تایید تکان می­دهیم و حتی شگفت­زده هم می­شویم، ولی واقعا درکی از آن نداریم، چون از مفاهیمی که هرگز لمس نکرده­ایم سخن گفته­ایم. به طور خاص، در مورد تئوری فرگشت/تکامل زیستی که «زمان» از بنیادی­ترین لازمه­های رخ دادن فرآیند­های دخیل در آن است، عموم مردم با یک دردسر بزرگ رو به رو می­شوند و آن ارتباط برقرار نکردن با مقیاس زمانی دخیل در پدیده فرگشت است. از نظر روان­شناختی می­توان گفت « فرد برای فهمیدن این پدیده، زمان و انرژی صرف می­کند، اما وقتی به درک درستی از آن نمی­رسد، این کار را رفتاری/ محرکی Aversive  قلمداد می­کند که لذت / Pleasure برای او به همراه نمی­آورد و در جریان فرآیندی که آن را یادگیری وابسته / Associative Learning می­نامیم، دست از این ایده بر­ میدارد و به روایت­هایی شیرین­تر و ساده­تر گرایش پیدا­ می­کند.

2) در گرایش علوم اعصاب تکاملی که در جستجوی ساز و کار شکل­گیری ساختار­های عصبی از رفتار­ها تا مدار­ها و مولکول­ها در جریان تکامل است-  مسئله­ای تحت عنوان Phylogenetic Memory یا خاطرات تبارزایشی مطرح است. خاطرات تبارزایشی، در بر گیرنده­­ی «حافظه­ی اعصار» و اطلاعاتی است که حاصل تجارب گونه­های زیستی ، مثلا گونه­ی ما ( یعنی Homo sapiens)، در جریان هزاران هزار سال است، که روی مکانیسم­های سلولی و مولکولی تکوین عصبی اثر می­گذارد. مثلا پاسخ جوجه­های تازه به دنیا آمده به عبور سایه­ای از بالای سرشان که شبیه شکارچی طبیعی گونه­ آن­ها باشد، بدون یادگیری خاصی، پاسخ­های دفاعی در آن­ها ایجاد می­کند، یا موش­ها که در فضای باز دچار اضطراب می­شوند و اساسا حاشیه­ها و فضاهای سرپوشیده را انتخاب می­کنند.  عواطف پالئولیتیک­ ما که در حافظه تبارزایشی ما ریشه کرده، در کنار سایه سنگین نهاد­های قرون وسطائی- تقویت شده با آموزش­های فرهنگی و خانوادگی- بر شیوه اندیشیدن­ ما درباره خودمان و جایگاه­مان در دنیایی که میشناختیم، شخصیتی «گستاخ» برای ما به بار آورده.

در مورد تئوری فرگشت/تکامل اکثر مردم، حتی بسیاری از زیست­شناسان، اگرچه که در زمان مباحثه پیرامون مکانیسم­های دخیل در فرگشت مولکول x به y یا گذشته تکاملی اردک­های وحشی و خرس­های قطبی و باقرقره­ها «سری به نشانه تایید» تکان دهند، اما وقتی به مسئله «تکامل انسان» می­رسند دیگر کوتاه نمی­آیند و این مورد را تافته­ای جدا بافته می­دانند. این اتفاق به خاطر ترکیب «عدم درک مقیاس­ها و گستاخی بشر در مورد جایگاهش» رخ می­دهد. بسیاری از مردم زندگی­ها و مرگ­های اطرافشان را مشاهده می­کنند و وجود نداشتن «یک طرح سراسری» برای این ماجراها و دردسرها و خیر و شر­ها که «ختم به یک عاقبت» شود، همه چیز را خالی از معنا می­کند. مردم احساس می­کنند که «تئوری فرگشت» را درک می­کنند و «این تئوری اشتباه است» چرا که جایگاه همیشگی آن­ها را متزلزل می­کند و احتمالا زندگیشان خالی از مفاهیم اصیل انسانی می­شود. اما اگر با این تئوری علمی که تنها سعی در توضیح دادن مکانیسم اتفاقاتی که در طبیعت رخ می­دهد دارد- کمی مهربان باشیم، متوجه می­شویم تئوری­ها و یافته­های کیهان­شناسی، اخترفیزیک، علم کوانتوم و ... برای جایگاه رفیع انسانی و ارزش­های اصیل او، بسیار خانمان برانداز تر خواهد بود. کافیست به تصویری که فضاپیمای کاسینی فقید از خانه ما- زمین- از نزدیکی سیاره زحل ثبت کرد دقت کنید (تصویر زیر). همان نقطه­ای که با فلش به آن اشاره شده، تمام هستی و نیستی ما در یک پیکسل جای گرفت. با این حال، هرچند عمده مردم، سر از بیگ بنگ، نسبیت­ انیشتین، تابش هاوکینگ و تابش زمینه کیهانی و کرم چاله و کوانتوم و مشتقاتش در نمی­آورند، اما کاری به کار آن­ها ندارند، چرا که به نظر زندگی روزانه و عاقبتی که در انتظارش هستند را تحت تاثیر نمی­گذارد. حال آنکه به صورت ضمنی، یک پیکسل بودن احساس پوچی بیشتری به بار می آورد تا یک میمون بودن!

 یکی از راه­های گریز مردم از دردسر مواجهه با حقیقتی که همیشه وجود داشته و «تئوری فرگشت» آن را عیان کرده، «حلقه­های گم شده» است. یک «تصور غلط» که حاصل عدم آشنایی با ساز و کار تئوری و مباحث تخصصی آن است. وارد شدن به مبحث «مفهوم گونه/ Species» و اینکه چه چیزی گونه­ها را از هم جدا می­کند بسیار طولانی و دشوار است. اما به طور کلی باید بدانیم که یک گونه زیستی، عبارت است از « یک جمعیت زیستی» که صفات مشترک بسیار و مختصات معینی دارند، این جمعیت زیستی از افراد/ individuals تشکیل شده است. افراد درون یک جمعیت زیستی با یکدیگر تشابه ریختی/ مورفولوژیک دارند و در مقایسه با سایر جمعیت­های زیستی ( یعنی سایر گونه­ها) دارای افتراق تولید مثلی هستند. یعنی به طور کلی افراد در گونه A با افراد در گونه B اقدام به جفت­گیری نمی­کنند، ولی اگر هم در شرایطی این اتفاق بیافتد، موجودی که حاصل می­شود، زایا و زیستا نیست. حال آنکه حاصل تولید مثل افراد در یک گونه، در شرایط طبیعی، زایا و زیستا است. زمانی که می­گوییم گونه یوزپلنگ آسیایی ( یوز ایرانی) در خطر انقراض است، یعنی یک جمعیت زیستی داریم، که تعداد افرادش، مثلا به 30 نفر (در اینجا قلاده) رسیده و اگر این افراد از بین بروند، دیگر آن ساختار ژنتیکی منحصر به فرد روی این کره خاکی وجود نخواهد داشت. حال باید دانست که در جریان فرآیند تطور گونه­ها، نمی­توان شرایطی را تصور کرد که گونه A، به کلی امحاء شود و سپس از خاکستر آن ( یا از جایی دیگر!) گونه B سر برآورد. گونه­ها از/در دل هم ایجاد می­شوند. شرایط اکولوژیک، موانع جغرافیایی و چندین عامل زیستی دیگر می­تواند در شکل­گیری گونه­های جدید دخیل باشد. باید بدانید که آن تئوری معروف که به اسم «نظریه داروین» شناخته می­شود، امروزه بسیار اصلاح شده، ارتقاء یافته و دگرگون شده است و خود از تئوری­های جانبی بسیاری تشکیل شده که همواره در تلاش است به شکلی دقیق­تر مکانسیم­های دخیل در رخ دادن تغییرات و تطور و تنوع زیستی را توضیح دهد، در این بین تئوری­های بسیاری هم برای «گونه­زایی/ Speciation» وجود دارد. ایده «حلقه­­ی گم شده» که ریشه در دیدگاه خطی و تکاملی به فرگشت زیستی دارد هم به علت همین تصورات غلط، در همان سال­های آخر قرن 19 و اوایل قرن بیستم شکل گرفت. زمانی که چارلز داروین یکی از معروف­ترین تالیفات خود «منشا انواع» را به چاپ رساند و بعد­ها «تبار انسان» را منتشر ساخت و در ادامه جستجوی فسیل­ها برای یافتن رابطه­ای بین انسا­ن­ها و میمون­هایی که به نظر می­آمد در «پله­های پایین­تر نردبان تکامل» باشند شروع شده بود. در روزگاری که برقرار کردن ارتباط بین فسیلی پیدا شده و انسان­های موجود، تنها بر اساسا شواهد مورفولوژیک ممکن بود ( و خبری از تکنیک­های مولکولی و رمز ژنتیکی DNA) نبود، بدیهی بود که ایده «حلقه­ گم شده» برای اعتبار زدایی از یک نظریه علمی که البته حساسیت برانگیز هم شده- به خصوص در دل مردم عامی محبوبیت پیدا کند.

اگر ما با مشاهده­­­ای کلی، به این نتیجه برسیم که عقاب و گنجشک و مرغ­خانگی، گونه­هایی مجزا هستند، می­توانیم با بررسی رمز ژنتیکی (ساعت­ها کار در آزمایشگاه­های تحقیقاتی) ­آن­ها هم بفهمیم که این رمز­ها متعلق به سه گونه متفاوت است. در مورد انسان­ها، نخستی­ها و سایر پستانداران هم همین قاعده جاری است. ما با مطالعه کد ژنتیکی، می­توانیم گونه­ها را از هم جدا کنیم و عنوان کنیم مثلا ،این فسیل متعلق به یک انسان Homo sapiens است و آن یکی به یک Homo erectus تعلق دارد. برای درک بهتر این فرآیند، باید بگویم که وقتی پزشکی قانونی از روی کد ژنتیکی تشخیص می­دهد که فردی مجهول، که مثلا دچار سوختی شده، متعلق به خانواده A است و نه B، این همان کد ژنتیکی و همان فرآیندی است که به ما می­گوید 40 هزار سال قبل گونه ­دیگری در کنار ما می­زیسته که از جنس (Genus) ما / Homo ( یکی دیگر از تاکسون­های زیستی که کلی­تر/بالاتر از "گونه" قرار دارد) بوده است، ولی کاملا شبیه ما نبوده، این همان کد ژنتیکی است که نیاها و گذشته­های ما را فاش می­کند. ما بر اساس شواهدی که جمع می­کنیم، پیش­بینی می­کنیم که گونه­هایی در جنس ما وجود داشته­اند، اما هنوز نتوانسته­ایم بقایای آن­ها را بیابیم، این تا حدی به خاطر بد شانسی ما هم هست، و ممکن است هرگز هم آن­ها را پیدا نکنیم.

در پایان برای روشن­ شدن مسئله «حلقه گم شده» و اساسا «بی معنی» بودن آن در فرگشت زیستی، از یک مثال استفاده می­کنم؛ خودتان را از کودکی تا پیری در نظر بگیرید. فرض کنید تمام روز­های زندگی شما را جداگانه روی کارت­هایی ثبت کرده­ایم یا از شما در هر روز یک عکس گرفته­ایم. حال این کارت­ها را در هوا پخش کنید ( به ترتیب پشت سر هم نچینید)، می­دانید که شما در هر روز از زندگی خودتان تفاوت­هایی با روزهای دیگر دارید، عموما این تفاوت­ها در بازه­های زمانی طولانی­تر برای ما قابل لمس هستند، مثلا یک سالگی، 5 سالگی، 7 سالگی، لاغر شدن، چاق شدن، مریض شدن و ... . 1) هر کدام از کارت­ها/عکس­ها یک «گونه» هستند که از نیایی مشترک خارج شده اند، این جریان رو به کمال نرفته، عکس­ها در دوره­هایی چاق بوده­اند، دوره­هایی لاغر بوده­اند، دوباره چاق شده اند، دوره­هایی شکسته­ شده اند، دوره­هایی خوش­هیکل شده اند 2) شما در زندگی برهه­هایی را طی می­کنید، کودکی، نوجوانی، جوانی، میان­سالی، پیری. اما آیا هرگز شده است که «امشب جوان بخوابید» و «فردا میان­سال از خواب بیدار شوید» ؟ این یک فرآیند طولانی مدت و به شدت تدریجی است و نمی­توان گفت "امروز" جوان بودم، "پس فردا" پیر، لذا یک «حلقه گم شده» به اسم «میان سالی» در اینجا غیب شده است، پس «من ِ پیر» ربطی به «من ِ جوان» ندارم.

 

 


تمام حقوق نشر و استفاده از این مطلب براساس قانون حمایت حقوق مولفان، مصنفان و هنرمندان، متعلق به سایت دانش آگاهی می باشد، هرگونه باز نشر به هر روشی از کل یا بخشی از مطلب بدون ذکر منبع، مطابق قانون حمایت حقوق مولفان و مصنفان و هنرمندان، جرم بوده و قابل پیگیری می باشد.

مرجع های مطلب:


Published Date : 11/19/2017

نظرات


ایمیل شما نمایش داده نمی شود
ایمیل
نام نمایشی
نظر
استفاده از مطالب سايت دانش آگاهی فقط برای مقاصد غیر تجاری و با ذکر منبع بلامانع است. کليه حقوق اين سايت به گروه دانش آگاهی تعلق دارد.